یک تا دو ماهگی
سی و پنج روز..باغ بابابزرگ


وقتی که خوابی نیمه شب، تو را نگاه میکنم
زیباییات را با بهار............ گاه اشتباه میکنم

من بی تو میمیرم نرو، من بی تو میمیرم بمان
با من بمان زین پس دگر هر چه تو میگویی همان
من از عهد آدم تو را دوست دارم
من از عهد آدم تو را دوست دارم
از آغاز عالم تو را دوست دارم
چه شبها من و آسمان تا دم صبح
سرودیم نمنم، تو را دوست دارم
نه خطی، نه خالی! نه خواب و خیالی
من ای حس مبهم تو را دوست دارم
سلامی صمیمیتر از غم ندیدم
به اندازهی غم تو را دوست دارم
بیا تا صدا از دل سنگ خیزد
بگوییم با هم: تو را دوست دارم
جهان یک دهان شد همآواز با ما
تو را دوست دارم، تو را دوست دارم


پنجاه روز گذشت
آوینا دخترم...
عشق را میشود از پنجره ی چشم تو دید
.gif)

بی تو لحن همه ی پنجره ها دیواری ست
کوچه و خش خش پاییز همه تکراری ست
کی از این کوچ غم انگیز حذر خواهی کرد؟
کی از این کوچه متروک گذر خواهی کرد؟
آه سرشارترین فصل غزل خوانی من
کی از این جاده میایی تو به مهمانی من؟
خسته ام دیگر از این فصل غم آلوده و سرد
ای که مفهوم سرآغاز بهاری برگرد...

دو ماهگی

من ندانم به نگاه تو چه رازی است نهان
که من آن راز توان دیدن و گفتن نتوان



یک تا دو ماهگی 

